تبليغاتX
سیاهپوش عشق
سیاهپوش عشق
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388


از راه دور تو را مي پرستم اي قبيله اميد من ….

از راه دور به تو عشق مي ورزم تا ديگر اين فاصله را احساس نکنی ....

از راه دور درددلهاي خودم را به تو مي گويم ….

و تورا در آغوش محبت هاي خودم مي فشارم ….

آري از همين راه دور نيز مي توان دست در دستانم بگذاري ….

و با هم قدم بزنيم ….

به خواب عاشقي مي روم تا اين رويا برايم زنده شود ….

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:19 توسط : عماد
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388



دود مي خيزد ز خلوتگاه من
کس خبر کي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افکندم در آب
ليک از ژرفاي درياي بي خبر
بر تن ديوارها طرح شکست
کس دگر رنگي در اين سامان نديد
چشم مي دوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد
 تا بدين منزل پا نهادم پاي را
 از دراي کاروان بگسسته ام
 گر چه مي سوزم از اين آتش به جان
ليک بر اين سوختن دل بسته ام
تيرگي پا مي کشد از بام ها
 صبح مي خندد به راه شهرمن
 دود مي خيزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن 
 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:57 توسط : عماد
دوشنبه هفتم بهمن 1387


 دلم گرفته به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم

 چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني

 گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردني است...

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:11 توسط : عماد
دوشنبه هفتم بهمن 1387


 

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند

دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است

 که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند ....     

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:52 توسط : عماد
شنبه ششم مهر 1387


"شب حزین و من غمین و ره دراز"

تو در واژه‌های من خانه کردی

و من نذر کردم

در نفست

ساکت شوم...

f تقديم به او ...f

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:25 توسط : عماد
جمعه هجدهم مرداد 1387


تقدیم به او ...

ترسم از این بود که

روزی یا حتی لحظه ای از چشمان تو افتم

همیشه یک راز بوده ای در میان تمام حرفهای نگفته ام

و حال به خاطر از دست دادنت

زیر آواره ریخته ی فاصله ها خفته ام

عزیزم

من غنچه ای بودم که به اشتباه در خاک تو شکفتم

و من تنها در عشق نهفته ام

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:6 توسط : عماد
دوشنبه بیستم خرداد 1387


 قطره و وسعت عشق

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري.

هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.


قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت.
و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.


تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن.
خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...

 
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.


قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خداقطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.
اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.


آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد.
و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:37 توسط : عماد
شنبه هجدهم خرداد 1387



آن لحظه ها که مات در انزواي خويش يا در ميان جمع خاموش مي نشينم

موسيقي نگاه تو را گوش مي کنم گاهي ميان مردم ...در ازدحام شهر غير از تو هر چه هست فراموش

 مي کنم

گويند اين و ان به هم - اهسته ..هان و هان ...ديوانه را ببينيد... بيخود چو کودکان لبخند مي زند ...با

خود چگونه گرم سخن گفتن است...

اه...من دور از اين ملامت بيگاه - همچنان سرمست در فضاي پريخانه هاي راز شاد از شکوه طالع و بخت

موافقم اخر چگونه بانگ برارم که ...عاقلان- ...ديوانه نيستم ...به خدا سخت عاشقم


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:41 توسط : عماد
جمعه هفدهم خرداد 1387


 

مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم... او رفت و تنها ماند ....

زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد... از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو... 

گفت: عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!! گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالي خوش

گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است.... گفت: خواستن و گرفتن و براي خود کردن است... 

گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهاي زود.... گفت: عشق

دروغی بیش نیست....

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:48 توسط : عماد
جمعه ششم اردیبهشت 1387


كوچولويه تنها

 بس که دیوار دلم کوتاه است هر که از کوچه تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده سرکی میکشدو میگذرد

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:45 توسط : عماد
جمعه ششم اردیبهشت 1387


 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:42 توسط : عماد
جمعه ششم اردیبهشت 1387


 این بار در سکوت تنهایی خود می نشینم و برای خود میگویم نه برای تو...

کاش آن روزها که برای تو گفته بودم دفتر خاطراتم را به زیر پا ...

مینشینم بر روی میز تنهایی خویش درست است هوا بسیار سرد است اما نمی دانم که آیا این سرما

ماندنی است یا ...


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:38 توسط : عماد
پنجشنبه ششم دی 1386


نامه هاي سوخته

احساس ميکردم عشق و شوق قصد سفر کردن از قلبم را دارند و من از درد آسوده مي شدم.

اما صداي آرزومندانه اش را از بقاياي ساغر شکسته اي شنيدم.

دوباره خاطرات به مغزم هجوم آوردند و با چشماني اشک ريز به استقبالشان رفتم.

در شبي سياه با ظلمتي کشنده در کنار نامه هاي عاشقانه به خواب رفتم.

قسم خوردم نخوابم و شيريني رويا را نچشم، نامه ها را به آتش انداختم و انگار سوختن عزيزي را در ميانه ي زبانه هايش به تماشا نشسته بودم .

قصه ي عشقمان کشته مي شد از ابتدا تا انتهايش .

آنها را به آتش کشيدم و قلبم را نيز به عمق هيزم سوزان انداختم .

و در قلب آتش خاکستر انساني بر خاکستر عشقش اشک مي ريخت....


 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:28 توسط : عماد
چهارشنبه پنجم دی 1386


طوفان روح

 قايقي غرق مي شود و ملوان فرياد مي زند.

کجاست ساحل اميدواري اي سيلاب اندوه؟ شبهايم را ستاره مي شمرم و روزهايم ابريست.

شيون کن اي زخم ، خدايا فريادم را بشنو . براي قايق خشمگين تندي باد معنايي ندارد.

قلب بادبان کهنه و فرسوده قايق سوراخ شده و من بيمار و رنگ پريده خيال وداع ديوانه ام مي کند.

اي دنيا با تمسخر به من نگاه کن .

اي رعدها قهقهه بزنيد ،محبوبم را ديگر نمي بينم و عشق هرگز بر نمي گردد.

به ضمانت غرور به دهان آتشفشان رفتم و شب تاريک و مست، نابودي و هلاک را به من وعده مي داد.

روزها به لبخند يک روزنه رفتند و در آغوش کشيدن صخره ها را فقط تاريکي نظاره گر شد.

اي ساحل آرامش در زير تخت نور خيال مفتون کننده ات را در خواب ديدم.

بکوبيد اي سالها پاره کنيد اي سر نيزه ها هر برقي که درخشيد درخشش دروغ تو را نمايان تر کرد.

قبل از امروز نمي دانستم که محبت اينگونه است .

قبل از امروز باور نمي کردم که چشمهايت اين چنين خيانت مي کنند .

بخند اي دنيا ... محبوبم را ديگر نمي بينم و عشق هرگز برنمي گردد.....


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:8 توسط : عماد
چهارشنبه پنجم دی 1386


اگه يکي رو ديدي وقتي داري رد ميشي برمي‌گرده نگات مي‌کنه، بدون براش مهمي.

 اگه يکي رو ديدي وقتي داري ميفتي زمين. برمي‌گرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي.

 اگه يکي رو ديدي وقتي داري مي‌خندي برمي‌گرده نگات مي‌کنه، بدون واسش قشنگي.

اگه يکي رو ديدي وقتي گريه مي‌کني مياد باهات اشک مي‌ريزه، بدون دوستت داره.

 اگه يکي رو ديدي وقتي داري با يکي ديگه حرف ميزني ترکت مي‌کنه، بدون عاشقته. !!


 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:7 توسط : عماد
سه شنبه چهارم دی 1386


009647504733075

خدايــــــــــا  اگر مـــا بد كنيــــــــم تورا بنـــــــده هاى


خــــوب بسيــــــــار اســــــــت


تــــــــــو اگر مــــدارا نكنـــى


مـــــارا خداي ديگر نيســت

 

دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد


 آبــــــــــى آســمان وخدا


آبى آسمان را ميبينم و ميدانم كه  نيست


خدارا نمى بينم و ميدانم كه هست
 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:35 توسط : عماد
پنجشنبه هشتم آذر 1386


   به جنگل سوخته خاطراتم سوگنددرخت یادت را باغبان خواهم بودتا ابد.

 

تقدیم به تو که هرشب به یاد تو به فکر تو با خاطرات تو می خوابم به امید انکه فردای آن شب خاطره ای جدید در تقویم خاطراتم رقم بخورد. پس هیچگاه فراموشم نکن. ( دوستت دارم )

 

                                                               تقدیم به عزیزترین گل باغ زندگیم


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:58 توسط : عماد
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386


در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي مي کردند: شادي,غم,غرور,عشق و...... روزي خبر رسيد که به

 زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ي ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما

 عشق مي خواست تا اخرين لحظه بماند,چون عاشق جزيره بود.

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت , عشق ازثروت که باقايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک

 خواست و به او گفت (آيا مي توانم با تو همسفرشوم؟) ثروت گفت: نه , من مقدار زيادي طلا و نقره

داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود, کمک خواست.غرور گفت:( نه نمي توانم

تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد)

غم در نزديکي عشق بود . پس عشق به او گفت:(اجازه بده من با تو بيايم) غم با حزن گفت:(آه

 عشق, من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم .)

عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او انقدرغرق شادي و هيجان بود که حتي صداي

عشق را هم نشنيد

آب هر لحظه بالا و بالا تر مي امد و عشق ديگر نا اميد شده بود . که ناگهان صدايي سالخورده گفت:

(بيا عشق من تو را خواهم برد)

عشق انقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق

 انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند, پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد

کسي که جانش را نجات داده بود, چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود رفت و از او پرسيد:(آن پيرمرد کي

 بود؟)

علم پاسخ داد:( زمان)

عشق با تعجب گفت:(زمان)؟ اما چرا او به من کمک کرد؟

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:( زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.)

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:27 توسط : عماد
چهارشنبه دوم اسفند 1385


پرسيدم: منو بيشتر دوست داري يا زندگي رو ؟

گفت: تو رو

پرسيد: تو چي ؟ منو بيشتر دوست داري يا زندگي رو؟

گفتم: زندگي رو


قهر کرد و رفت براي هميشه ... ديگه بر نگشت

آخه نمي دونست اون همه ي زندگيم بود 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:16 توسط : عماد
سه شنبه یکم اسفند 1385


 ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم 

تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري

قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:13 توسط : عماد
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385



  روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟

من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.

 براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم:

 بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.


 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:36 توسط : عماد
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385


براي عاشق شدن ، ناله كردن،گريه كردن تو بهترين بهانه اي

براي دست تكان دادن ، فرياد زدن، عاشق شدن، تو بهترين بهانه اي

 براي شمع روشن كردن ، دعا كردن ، خوابيدن تو بهترين بهانه اي

 پس بهانه اي با ش براي هر چيز

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:4 توسط : عماد
جمعه سیزدهم بهمن 1385


هرگاه يك مصيحي مي ميرد

 بر سر مزارش صلييبي مي آويزند

 تا همه بدانند كه آنجا گوري است

تو نيز بر گردنت صليبي بياويز

تا همه بدانند سينه تو گورستان عشق من است

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:8 توسط : عماد
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
هدیه ای از دختر خورشید

 

غرق در تلاطم امواج نگاهت و سرگردان کوچه پس کوچه های جعذ گیسوان مشکی ات...

ماه شرمگین از خورشید نگاهت دیگر تا سحر بیداری ام را یاری نمی کند 

و من تنها و تنها با یادت لحظه ها را تا طلوع می شمارم و به امید نوشیدن نگاه سبزت هر بامداد عطش نگاه ام تا بامدادی دیگر پابرجاست

عروسک خیالم..چندین بامداد رفت و من هنوز در حسرت گوشه ی چشمی از چمنزار نگاهت ثانیه ها را تا طلوعی دیگر می شمارم....

صدای نوشین ات که نفس را در سینه ی بلبلان باغ حبس می کند و طعم دل ربای بوسه های تو آنگاه که بر لبان مشتاق نرگسان باغ می نشیند...

غرور نگاهت که جماری چشم نرگس ها را کساد میکند

عزیزکم... کاش میدانستی که با هر قدم ات قلبی سایه ی لطیفت را همراهی می کند که هر روز در انتظار لبخندی از چشمان سیز تو بر مسیر  نگاهت زیر سایه ی مژگان تو خود را قربانی می کند تا کاش کرشمه ی آن وسعت سبز این قلب بی تاب را مرهمی باشد

بانوی سیز رویاهایم... نگاه سبز رویایی ات را بر کویر خشک رویاهایم بباران و رویای زندگی ام را همیشه سبز بگردان

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:40 توسط : عماد
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385


: اگر دورم زديدارت دليل بي وفايي نيست

 وفا آن است که نامت را هميشه زير لب دارم

 زمان به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست

 بوسيدن قول ماندن نيست

و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 رازت را به چشمانت هم نگو زيرا مي گريد و راز نگه دارت نيست

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:33 توسط : عماد
دوشنبه سیزدهم آذر 1385


 سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت


سفري که بر نگشتم ،گم شدم توي نگاهت


يه دل ساده ساده کوله بار سفرم بود


چشم تو مثل يه سايه همه جا در نظرم بود


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:24 توسط : عماد
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385



 يه سنگ کافيست براي شکستن يه شيشه!

 يه جمله کافيست براي شکستن يه قلب!

يه ثانيه کافيست براي عاشق شدن!

يه دوست مثل تو کافيست براي تمام زندگي!

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:42 توسط : عماد
جمعه نوزدهم آبان 1385


 

گريه كردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه
اگه دستم و بگيري از غرورت كم نميشه

 

ساكت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري
حرف عشق و كم مياري پيش حرفاي دل من

 

لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من
كاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:39 توسط : عماد
یکشنبه چهاردهم آبان 1385


 

 در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود

 وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .

 قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد

 و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

كنار چوبه ي دارازمن خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

 و من گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:41 توسط : عماد
جمعه دوازدهم آبان 1385


در باغی رها شده بودم نوری بیرنگ وسبک بر من وزید

 

 آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ  اطراف مرا پرکرده بود؟

 

هوای باغ ازمن می گذشت و شاخ و برگش دروجودم می لغزید

 

آیا این یک لحظه بر مرداب زندگی خم شده بود

 

 ناگهان صدایی باغ را در خود جاداد صدایی که به هیچ شباهت نداشت.

 

گویی عطر خودش را در آینه تماشا می کرد

 

 همیشه از روزنه ای ناپیدا این صدا در تاریکی زندگیم رها شده بود.

 

 سرچشمه صدا گم بود من ناگهان آمدم ، خستگی درمان نبود ،

 

راهی پیموده نشد،آیا پیش از این زندگیم فضای دیگر داشت

 

 ناگهان رنگی دمید پیری روی علف ها افتاده بود.


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:44 توسط : عماد

RSS

طراح قـالب : عماد